شعر تنهایی

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره میکنم...

امروز هم گذشت

با مرور خاطرات دیروز

با غم نبودنت ....و سکوتی سنگین

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط میروم ..فقط میدوم

یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمی مهر تو را میخواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

صدای قدمهایت را میشنوم اما تو نیستی

فقط صدایی مبهم 

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

سیب سرخ خورشید

سیب سرخ امید

یادت هست؟

ورفتی خورشید را هم بردی

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

سر گردانم و منتظر

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امروز به پایان دفترم نزدیکم

/ 3 نظر / 39 بازدید
رامین

سلام ممنونم من لینکت میکنم مرسی[قلب]

kimia

با تبادل موافقی؟

pop30

هيـچـوقتــ بـهـ گُذشتهـ بَـرنگـرد... اگهـ سيندرلـّـا بـَرآي بـردآشتِ کَفشـآش برميگشت هَرگـز پــرَنسِسـ نمےشُـد..